بستن تبلیغات

دختر ناز من،آنیسا
دختر ناز من،آنیسا

چند روز بود که داشتیم رو آنیسا کار می کردیم تا شاید بتونیم یه جوری پستونکشو ازش بگیریم (که البته من حتی فکرشم نمی کردم به این راحتی نتیجه بده) حتی با مربیشم صحبت کردم که توی کلاس غیر مستقیم در موردش با بچه ها حرف بزنه تا اینکه چهارشنبه اول خرداد آنیسا صبح که بیدار شد گیر داد به اینکه من دیگه دختر شدم و دیگه نی نی نیستم و می خوام می میمو ببرم مهد و بندازمش سطل آشغال.آخهر چقدر بهش گفتم نبر باز دوباره موقع خواب میگی من می می می خوام گوش نکرد و می می رو با خودش برد ظهر که برگشت دیدم بله می می نیست و خودمو برای گریه های آنیسا آماده کردماوه

اما برخلاف فکر من راحت گرفت خوابید اما دو ساعت بعد که از خواب بیدار شد شروع کرد به گریه و می گفت من می می مو می خوام و تا یه ساعت داشت برای می میش عزاداری می کرد تا اینکه با کلی وعده و وعید و اینکه فرشته ی مهربون قراره براش جایزه بخره آروم شد و فقط از من قول گرفت که به باباش بگم یه می می دیگه براش بخره. اما تا شب دیگه حرفی از می می نزد و شب هم راحت گرفت خوابید و تا الانم دیگه حرفی ازش نزده و ما هم جرات نمی کنیم اسمشو ببریم .تشویقماچ

بالاخره یکی از کارایی که باید انجام می دادیم و خیلی برام سخت بود انجام شد ،کار دیگه ای که باید انجام بدیم گرفتن شیشه ی آنیسا جونه.نیشخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:49 | پنجشنبه 2 خرداد 1392 توسط فرزانه

آنیسا از اول اردیبهشت میره مهد بای بای مهدکودک نغمه شادی که نزدیک خونمونه، اسم مربیشم کوکب جونه که دختر خیلی شاد و سرحالیه طوری که حتی وقتی منم اونو میبینم سرحال میشم چه برسه به بچه ها که عاشق اینجور آدما هستن.فرشته

آنیسا از روز اول خیلی راحت مهدو قبول کرد حتی بعضی روزا از من خداحافظی هم نمیکنه که البته یه کمی هم بهم برمی خوره و با خودم میگم ای بی معرفت به همین راحتی مامانو فراموش میکنی ولی خوب اینم یکی از واقعیتهای زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد.اما آنیسا جونم اینو همیشه یادت باشه که اگه توهم مامانو فراموش کنی مامان همیشه تو رو دوست داره و تو همیشه و همه جا توی قلب من جا داری و من هیچ وقت تنهات نمی ذارم.ماچ

صبح ها که آنیسا خیلی سرحال از خواب بیدار میشه و میره مهد اما ظهر که برمی گرده اونقدر خسته و گشنه و تشنه س که نمی دونه چه کار کنه و البته اغلب اوقات فقط گریه می کنه که فکر کنم کم کم بهش عادت می کنه.گریه

آنیسا شعر توپ سفیدو توی مهد یادگرفته و اسم چند تا از دوستاشم اینا هستن : آرشیدا ، گلبرگ ، آرینا ، کوروش ، حسین ، امیررضا

یه شعر کوچولوی دیگه هم یاد گرفته که می نویسمش :

ایستادن و پارک کردن                 نه نه نه نمیشه

اگه ماشین بمونه                      زودی جریمه میشه

که اینو برای جشن آخر سالشون آماده کردننیشخند

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:41 | يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 توسط فرزانه

آنیسای من حالا دیگه سه سالش شده زمانی که من همیشه منتظرش بودم آخه آنیسا هروقت منو اذیت میکرد همه می گفتن سختی بزرگ کردن بچه تا سه سالگیه ،یعنی بچه رو دیگه شیر نمی دی ،بچه رو پوشک نمی کنی و خیلی کارای دیگه که واقعا تا سه سالگی تموم میشه اما یه چیز دیگه شروع می شه که خیلی مهم تر از بقیه کاراس اونم تربیت بچه اس اونم تربیت بچه باهوشی مثل آنیسا سوال

من آنیسا رو بیشتر از هرچیزی تو دنیا دوستش دارم اما بعضی اوقات یه کارایی می کنه که کنترلمو از دست می دم و دعواش می کنم .  بعد اون موقع آنیسا هم عصبانی میشه و همون چیزایی که قبلا بهش گفتمو تحویل خودم میده مثلا میگه : "مامان برو تو اتاقت "یا "وسایلاتو میزارم بیرون ها" یا "تو بچه ی بدی" یا "برو حوصلتو ندارم" و.....عصبانی

تو اون لحظس که نمی دونم بخندم یا .....متفکر  بچه ها آینه رفتار بزرگتران. برای همین می گم نگهداری بچه ها بعد از سه سالگی خیلی سخت تر میشه.

امیدوارم بتونم دخترکوچولومو اون جوری که دلم می خواد و درسته تربیت کنم.بای بای



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:01 | جمعه 20 بهمن 1391 توسط فرزانه

دختر کوچولوی من حالا دیگه سه ساله شدهقلب. اینم چندتا عکس از یه جشن باحال و یه تینکربل کوچولوی خوشگل که توی این جشن مثل ستاره ها می درخشید

.جشن تولد تینکربلهورافرشته

تینکربل کوچولو

کیک تینکربل

تینکربل و یکتا

تینکربل و مهموناش

تینکربل و بادکنکا

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:09 | جمعه 13 بهمن 1391 توسط فرزانه

آخرای اردیبهشت رفته بودیم مشهد من باید در سه روز در سمینار اپتومتری شرکت می کردم و آنیسا هم همراه باباش خونه ی عمه مریم بودند و آنیسا هم که عاشق بچه هاست حسابی تو این سه روز با عرفان (که آنیسا بهش میگه داداشی ) و عارف و آریانا بازی کرد و باهم بیرون می رفتن و کلی به همشون خوش گذشت.آنیسا در قوچان

 

آنیسا در قوچان

این عکس تو راه مشهد بود.

آنیسا،آریاناوعارف

آنیسا در باغ وحش

 

آنیسا و آریانا

آنیسا و یاسین

اینجا خونه ی یکی از دوستای بابا مهدیه اسم پسر کوچولوشون یاسین بود . آنیسا و یاسین اون شب خیلی باهم بازی کردن البته گهگاهی هم بینشون اختلاف میفتاد اما بالاخره این شد......

آنیسا و یاسین

اینم دو تا عکس خوشگل در راه برگشت به بجنورد:

آنیسا میون گلها

غروب آفتاب

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:52 | چهارشنبه 24 خرداد 1391 توسط فرزانه

آنیسا و گلهای بنفشه

نزدیک خونمون یه پارک هست که پر از گلهای بنفشس و من و آنیسا بعضی روزها می ریم اونجا و آنیسا که عاشق گلهاست با اونا حرف می زنه و نازشون می کنه . قربون دختر مهربونم بشم که توی دلش بجز محبت و عشق چیز دیگه ای نیست.

                                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:19 | پنجشنبه 4 خرداد 1391 توسط فرزانه

آنیسا در بش قارداشا

اینم آنیسا جون روی چمنهای پارک بش قارداش . اون روز با عمو سی و بهاره واسه نهار رفته بودیم اونجا و خیلی بهمون خوش گذشت.                       

.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:21 | پنجشنبه 4 خرداد 1391 توسط فرزانه

آنیسا در لباس کردی

ببینید چقدر دختر کوچولوی من ناناز شده . آنیسا جون همیشه یادت بمونه که مامان خیلی دوستت داره

خیلی خیلی زیاد .قلبقلبقلب                                     

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:27 | چهارشنبه 3 خرداد 1391 توسط فرزانه

آنیسا و بابا

اونروز صبح یه جمعه قشنگ بود بعد از صبحانه تو خونه ی مامانی سه نفری تصمیم گرفتیم یه خورده قدم بزنیم و رفتیم به پارک ملت که پارک خیلی قشنگیه پر از درختای تنومند و حوضهای آب . آنیسا هم کلی دوید و بازی کرد و خندید .



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:18 | دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط فرزانه

آنیسا و سفره هفت سین

به به چه بوسیماچماچماچ

آنیسا و سفره هفت سین

آنیسا در جنگل گلستان

آنیسا جون چه تیپی زدی بزرگ بشی چی میشیعینکقلباینجا سوم فروردین بود داشتیم می رفتیم گرگان .

آنیسا در جنگل گلستان

پدر و دختر برای نهار نوشیدنی خریدنزبانخجالت

آنیسا در بندر ترکمن

اینجا بندر ترکمن و آنیسا سوار بر اسبخنده

آنیسا و مهربد

این پسر کوچولوی خوشگل اسمش مهربد و نوه خاله ی مامان آنیساستخجالتقلب

آنیسا و شترها

اینم آنیسا و بابایی کنار شترهاهورا

آنیسا در موزه حیات وحش

اینجاهم تو راه برگشت از گرگان و موزه حیات وحشه که آنیسا از اینجا خیلی خوشش اومدچشمک

آنیسا در سیزده بدر

و بالاخره روز آخر نوروز که رفته بودیم اسفراین خندهزبان

بابا مهدی و شکوفه ها

اینم بابای آنیساجوننیشخندقلب

سه پسر

به ترتیب از سمت راست : شایان ( پسر عموی آنیسا ) عارف و عرفان ( پسرعمه های آنیسا )شیطاندلقکگاوچران

بابا مهدی و عمو رحیم

و بالاخره عکس آخر که خیلی هم خوش مزه استخوشمزهخوشمزه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:18 | دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 توسط فرزانه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ








http://www.Avazak.ir --> دریافت همین آهنگ