چند روز بود که داشتیم رو آنیسا کار می کردیم تا شاید بتونیم یه جوری پستونکشو ازش بگیریم (که البته من حتی فکرشم نمی کردم به این راحتی نتیجه بده) حتی با مربیشم صحبت کردم که توی کلاس غیر مستقیم در موردش با بچه ها حرف بزنه تا اینکه چهارشنبه اول خرداد آنیسا صبح که بیدار شد گیر داد به اینکه من دیگه دختر شدم و دیگه نی نی نیستم و می خوام می میمو ببرم مهد و بندازمش سطل آشغال.
هر چقدر بهش گفتم نبر باز دوباره موقع خواب میگی من می می می خوام گوش نکرد و می می رو با خودش برد ظهر که برگشت دیدم بله می می نیست و خودمو برای گریه های آنیسا آماده کردم
اما برخلاف فکر من راحت گرفت خوابید اما دو ساعت بعد که از خواب بیدار شد شروع کرد به گریه و می گفت من می می مو می خوام و تا یه ساعت داشت برای می میش عزاداری می کرد تا اینکه با کلی وعده و وعید و اینکه فرشته ی مهربون قراره براش جایزه بخره آروم شد و فقط از من قول گرفت که به باباش بگم یه می می دیگه براش بخره. اما تا شب دیگه حرفی از می می نزد و شب هم راحت گرفت خوابید و تا الانم دیگه حرفی ازش نزده و ما هم جرات نمی کنیم اسمشو ببریم .

بالاخره یکی از کارایی که باید انجام می دادیم و خیلی برام سخت بود انجام شد ،کار دیگه ای که باید انجام بدیم گرفتن شیشه ی آنیسا جونه.
موضوع :
آنیسا از اول اردیبهشت میره مهد
مهدکودک نغمه شادی که نزدیک خونمونه، اسم مربیشم کوکب جونه که دختر خیلی شاد و سرحالیه طوری که حتی وقتی منم اونو میبینم سرحال میشم چه برسه به بچه ها که عاشق اینجور آدما هستن.
آنیسا از روز اول خیلی راحت مهدو قبول کرد حتی بعضی روزا از من خداحافظی هم نمیکنه که البته یه کمی هم بهم برمی خوره و با خودم میگم ای بی معرفت به همین راحتی مامانو فراموش میکنی ولی خوب اینم یکی از واقعیتهای زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد.اما آنیسا جونم اینو همیشه یادت باشه که اگه توهم مامانو فراموش کنی مامان همیشه تو رو دوست داره و تو همیشه و همه جا توی قلب من جا داری و من هیچ وقت تنهات نمی ذارم.
صبح ها که آنیسا خیلی سرحال از خواب بیدار میشه و میره مهد اما ظهر که برمی گرده اونقدر خسته و گشنه و تشنه س که نمی دونه چه کار کنه و البته اغلب اوقات فقط گریه می کنه که فکر کنم کم کم بهش عادت می کنه.
آنیسا شعر توپ سفیدو توی مهد یادگرفته و اسم چند تا از دوستاشم اینا هستن : آرشیدا ، گلبرگ ، آرینا ، کوروش ، حسین ، امیررضا
یه شعر کوچولوی دیگه هم یاد گرفته که می نویسمش :
ایستادن و پارک کردن نه نه نه نمیشه
اگه ماشین بمونه زودی جریمه میشه
که اینو برای جشن آخر سالشون آماده کردن
موضوع :
آنیسای من حالا دیگه سه سالش شده زمانی که من همیشه منتظرش بودم آخه آنیسا هروقت منو اذیت میکرد همه می گفتن سختی بزرگ کردن بچه تا سه سالگیه ،یعنی بچه رو دیگه شیر نمی دی ،بچه رو پوشک نمی کنی و خیلی کارای دیگه که واقعا تا سه سالگی تموم میشه اما یه چیز دیگه شروع می شه که خیلی مهم تر از بقیه کاراس اونم تربیت بچه اس اونم تربیت بچه باهوشی مثل آنیسا 
من آنیسا رو بیشتر از هرچیزی تو دنیا دوستش دارم اما بعضی اوقات یه کارایی می کنه که کنترلمو از دست می دم و دعواش می کنم . بعد اون موقع آنیسا هم عصبانی میشه و همون چیزایی که قبلا بهش گفتمو تحویل خودم میده مثلا میگه : "مامان برو تو اتاقت "یا "وسایلاتو میزارم بیرون ها" یا "تو بچه ی بدی" یا "برو حوصلتو ندارم" و.....
تو اون لحظس که نمی دونم بخندم یا .....
بچه ها آینه رفتار بزرگتران. برای همین می گم نگهداری بچه ها بعد از سه سالگی خیلی سخت تر میشه.
امیدوارم بتونم دخترکوچولومو اون جوری که دلم می خواد و درسته تربیت کنم.
موضوع :
دختر کوچولوی من حالا دیگه سه ساله شده
. اینم چندتا عکس از یه جشن باحال و یه تینکربل کوچولوی خوشگل که توی این جشن مثل ستاره ها می درخشید
.







موضوع :
آخرای اردیبهشت رفته بودیم مشهد من باید در سه روز در سمینار اپتومتری شرکت می کردم و آنیسا هم همراه باباش خونه ی عمه مریم بودند و آنیسا هم که عاشق بچه هاست حسابی تو این سه روز با عرفان (که آنیسا بهش میگه داداشی ) و عارف و آریانا بازی کرد و باهم بیرون می رفتن و کلی به همشون خوش گذشت.


این عکس تو راه مشهد بود.








اینجا خونه ی یکی از دوستای بابا مهدیه اسم پسر کوچولوشون یاسین بود . آنیسا و یاسین اون شب خیلی باهم بازی کردن البته گهگاهی هم بینشون اختلاف میفتاد اما بالاخره این شد......


اینم دو تا عکس خوشگل در راه برگشت به بجنورد:




موضوع :

نزدیک خونمون یه پارک هست که پر از گلهای بنفشس و من و آنیسا بعضی روزها می ریم اونجا و آنیسا که عاشق گلهاست با اونا حرف می زنه و نازشون می کنه . قربون دختر مهربونم بشم که توی دلش بجز محبت و عشق چیز دیگه ای نیست.

موضوع :
ا
اینم آنیسا جون روی چمنهای پارک بش قارداش . اون روز با عمو سی و بهاره واسه نهار رفته بودیم اونجا و خیلی بهمون خوش گذشت.
.
![]()
موضوع :

ببینید چقدر دختر کوچولوی من ناناز شده . آنیسا جون همیشه یادت بمونه که مامان خیلی دوستت داره
خیلی خیلی زیاد .



موضوع :

اونروز صبح یه جمعه قشنگ بود بعد از صبحانه تو خونه ی مامانی سه نفری تصمیم گرفتیم یه خورده قدم بزنیم و رفتیم به پارک ملت که پارک خیلی قشنگیه پر از درختای تنومند و حوضهای آب . آنیسا هم کلی دوید و بازی کرد و خندید .
موضوع :

به به چه بوسی




آنیسا جون چه تیپی زدی بزرگ بشی چی میشی
اینجا سوم فروردین بود داشتیم می رفتیم گرگان .

پدر و دختر برای نهار نوشیدنی خریدن


اینجا بندر ترکمن و آنیسا سوار بر اسب

این پسر کوچولوی خوشگل اسمش مهربد و نوه خاله ی مامان آنیساست


اینم آنیسا و بابایی کنار شترها

اینجاهم تو راه برگشت از گرگان و موزه حیات وحشه که آنیسا از اینجا خیلی خوشش اومد

و بالاخره روز آخر نوروز که رفته بودیم اسفراین 


اینم بابای آنیساجون


به ترتیب از سمت راست : شایان ( پسر عموی آنیسا ) عارف و عرفان ( پسرعمه های آنیسا )



و بالاخره عکس آخر که خیلی هم خوش مزه است

موضوع :
http://www.Avazak.ir --> دریافت همین آهنگ
